پس مقولهء«نقد»چیز عجیب و نامتعارفی نیست؛از همان آغاز زندگی‏ بشر بر روی زمین،یعنی زمانی که«متن»و نوشتار هم مطرح نبوده،انسان‏ در حوزه ذهن و از طریق بیان مبتنی بر اشارات و نشانه‏ها و یا اساسا با بیان‏ شفاهی و نیز در متن خود هستی برای یافتن جواب سؤال‏های اولیه‏ای در مورد،خلقت،طبیعت،آسمان و زمین و پدیده‏های طبیعی،خدا و حتی خود انسان مجبور بوده است،به نیروی تفکر و به شاخص‏ها،نشانه‏ها و معیارهایی‏ متکی باشد تا خودش،محیط پیرامونش و نیز فرآیندهای غیرعینی و ذهنی‏ را بشناسد و برای این کار همواره به قیاس نظری،رویکرد شرطی و اشکال‏ اولیه‏ای از آنالیز و تببین حوادث،اتفاقات و شناخت ارزش‏ها و ضد ارزش‏ها متکی بوده است که زمینه‏ساز تکوین،تکامل و تحولات بنیادین زندگی او به‏ حساب می‏آمده است.همین‏رویکرد در دوره‏های بعد به تناسب گستردگی‏ و شکل‏گیری منسجم‏تر فرهنگ و در نهایت هنر،معیارها و شاخصه‏هایی‏ را باتوجه به این موضوعات و برای ارزیابی هرچه بهتر و کامل‏تر عناصر و اجزاءشان تعیین کرده است.نقد اساسا کنش‏زاست،زیرا همان‏طور که اشاره می‏کوشد«چیستی»، «چرا»یی و«چگونگی»پدیده یا امری را در حوزه علم یا هنر نمایش بدهد و به دلیل به آنالیز کشیدن انواع هنرها و گونه‏های ادبی،فلسفی،سیاسی، روان‏شناختی و جامعه‏شناختی و حتی وارد شدن به حوزه‏های علمی و ارزیابی آنها و پرداختن به هر نوع تعریف و تبیین در این رابطه و نیز شناخت‏ دیدگاه‏های گوناگون هنرمدان و پژوهشگران،یکی از پرچالش‏ترین مقوله‏ها بوده هست.

معمولا برخی از منتقدان،هنرمندان و پژوهشگران رویکردی صرفا نظری‏ به آن دارند،اما بعضی‏ها هرگونه نگره‏ای را حتی در حوزه نظری برآیند یک‏ سری اصول و قانونمندی‏ها،که براساس نوع و ماهیت خود هنر یا موضوع‏ حوزه تحقیق،شکل گرفته‏اند،می‏دانند و اعتقاد دارند که سلیقه یا نگره‏ شخصی در آن جایی ندارد،چرا که هردو حوزه،یعنی خود نقد و نیز آنچه‏ به نقد و بررسی در می‏آید،به دلیل خصوصیت‏ها و تعریف‏های معینی که‏ دارد،تبیین شده هستند و فقط می‏توانند از همدیگر متأثر باشند؛لذا هیچ‏ عامل سومی از بیرون نباید این رابطه دوسویه را مخدوش و به سمت و سوی‏ دیگری بکشاند.

در نتیجه،تعریف‏های قدیمی مبنی بر اینکه«نقد،جدا کردن سره از ناسره و ارزیابی‏های نسبی منوط به رأی و نظر یک منتقد داناست»امروزه‏ تعریف کاملی نیست،زیرا این در مواردی به عیب‏جویی و عیب‏نمایی و تا حدی به موضع‏گیری و حکم نظری صرف ختم می‏شود.ضمنا گرچه وجوهی‏ از کار منتقد به راهنمایی و تصحیح نگرش هنرمند می‏انجامد،اما این بدان‏ معنا نیست که او باید معلم و هنرمند هم شاگرد باشد؛این برداشت ذهنی‏ در نهایت یک‏سویه شدن منتقد را در پی دارد و هنرمند را هم به او وابسته‏ می‏کند.

حوزه‏های نقد و انواع آنها متفاوت هستند؛در تعریف و شناخت انواع‏ نقدها می‏توان براساس تمام حوزه‏های علوم اجتماعی قایل به نقد بود؛ مثل نقد فلسفی،نقد سیاسی،نقد جامعه‏شناختی،نقد روان‏شناختی،نقد زیبایی‏شناختی...و بر حسب نوع ژانرهای ادبی و هنری به ترتیب نقد شعر، نقد داستان،نقد موسیقی،نقد نقاشی،نقد مجسمه‏سازی،نقد اسطوره‏شناسی، نقد سینما،نقد تئاتر و...براساس نوع رویکرد می‏توان به نقد تفسیری،نقد نظری،نقد اخلاقی،نقد عملی،نقد معنی،نقد تطبیقی،نقد ساختاری و نقد تحلیلی اشاره نمود که هرکدام تعریف،معیار و نگره خاص خود را دارند.

در این رابطه ارزیابی و شناخت در«نقد ساختاری»و«تحلیلی»می‏تواند در آشنایی با شاخصه‏ها و معیارهای شناخت یک اثر هنری یا ادبی مؤثر واقع‏ شود و تا حد زیادی برخی پیچیدگی‏ها و ظرافت‏های این حوزه‏ها را آشکار سازد.

نقد ساختاری‏13

همانطور که از عنوان آن پیداست،این نقد به ساختار اثر هنری و ادبی‏ نظر دارد و بر آن است که«چگونگی»و«چرا»یی و نیز کاربری ما به ازاءهای‏ ساختاری را دریابد و نشان بدهد.در این رابطه،ابتدا با رویکردی قیاسی‏1 یعنی درون‏شکافانه و از کل به جزء و سپس با نگرشی استقرایی‏2به ارتباط ثانویه اجزاء و عناصر با کلیت اثر،می‏پردازد.

عوامل و عناصر ساختاری یک اثر هنری متفاوت هستند و اگر این‏ مبحث را در ارتباط با تئاتر در نظر بگیریم،در آن صورت باید گفت که نقد ساختاری هردو حوزه متن و اجرای نمایش را مورد بررسی قرار می‏دهد. عناصر و اجزاء تشکیل‏دهنده یک نمایشنامه را که عبارت از تم،پرسوناژ، حادثه،فضا،داستان،طرح یا پیرنگ و نیز ترفندهای ذهنی نویسنده را که‏ در قالب گره‏افکنی و گره‏گشایی از موضوع نمود ساختاری پیدا می‏کنند، بررسی می‏نماید تا در وحله اول کامل بودن ساختار یا ضعف و غیبت بعضی‏ از عناصر آن را آشکار نماید؛این بررسی شاخصه‏های فنی و ساختاری دیگری‏ از جمله شیوه روایت،استفاده از فلاش‏بک،فلاش‏خور را دارد،تلویح،تلمیح‏ و کلا نشانه‏شناسی(تا حد کاربری آنها به‏عنوان عناصری برای شکل‏دهی‏ متن)را شامل می‏شود.

در رابطه با موارد فوق خود منتقد باید ساختارها و کمپوزیسیون‏های‏ آثار ادبی و هنری را بشناسد و نیز از تغییرات دوره‏ای آنها غافل بماند، چرا که هنر هم‏زمان با تغییرات اجتماعی و تاریخی،سیاسی و اقتصادی در دوره‏های مختلف به تعریف‏ها و تبیین‏های گوناگونی در می‏آید که به‏طور کامل،برآیند مستقیم شرایط حادث شده است.آشنایی منتقد به ساختار ارسطویی نمایشنامه و متعاقبا تغییراتی که در رابطه با نمایشنامه رخ داده،از جمله شکستن وحدت زمان و مکان یا محوریت بعضی عناصر مثل حادثه یا پرسوناژ و حذف یا کمرنگ شدن برخی از آنها،در چگونگی ارزیابی اثر مؤثر است.

نمایشنامه تغییراتی هم در دوره معاصر از سر گذرانده است.امروزه نوع‏ نگاه به ساختار،گرچه هنوز نشانگر عناصر اصلی ساختار ارسطویی نمایشنامه‏ است،اما تغییرات قابل توجهی کرده است؛در خیلی از نمایشنامه‏ها،برخلاف‏ گذشته،رویکرد«داستانی»کم‏رنگ شده و نویسنده حتی اگر داستان منسجم‏ و کاملی هم داشته باشد،آن را به‏طور غیرمستقیم از طریق پرداخت به یک‏ «موقعیت»و یا به کمک بیان و نوع حضور«پرسوناژها»شکل می‏دهد و دیگر از آن رویکرد«خطی»و«قالبی»که به‏طور مستقیم پرسوناژ را از موقعیت‏ «الف»به موقعیت«ب»برساند،چندان استقبال نمی‏شود،چون نوع بیان‏ «غیرمستقیم و پیچیده»شده است.

دانستن همه اینها برای منتقدی که برای نقد ساختاری تأکید می‏ورزد، ضروری است،ضمن آنکه خود انواع پرسوناژها،حوادث و یا شکل‏دهی طرح‏ یا پیرنگ اثر نیز به تناسب نوع نگاه نویسندگان نمایشنامه‏ها متنوع و پیچیده‏ است.

در نقد ساختاری،بدنه و کالبد اثر هنری است که به آن موجودیت‏ موضوعی و زیبایی‏شناختی می‏دهد؛عناصر و اجزاء ساختاری،عوامل اولیه‏ ارایه ما به ازاءهای نمایه‏ای و موضوعی متن به حساب می‏آیند و هر عنصری‏ در ساختار اثر مثل لامپ خاموشی که وقتی روشن می‏شود نور را به آن‏ منتسب می‏کنیم،تبیین می‏شود؛یعنی زیبایی‏ها و دلالت‏گری‏های اجزاء ساختاری سبب پرتوافکنی مضامین و معانی می‏شوند.هر شکل یا فرم در کل نشانگر و حاصل یک ساختار است که در نهایت و به خودی خود یک‏ هستی درون متنی تلقی می‏شود.ازاین‏رو نقد ساختاری به نحوی به عینی‏ و ابژه بودن متن که قایم به یک بافت و معماری درون‏متنی است،نظر دارد تا بشود آن را مبنای ما به ازاءهای ذهنی و سوبژه که به حوزه نقد تحلیلی‏ مربوط هستند،قرار داد.

خود ساختار نیز باتوجه به ژانرهای مختلف اشکال گوناگون دارد.در نتیجه،حوزه شناخت نقد ساختاری بسیار گسترده و به تعداد ژانرها و حتی‏ نوع نگاه هنرمندان و نویسندگان متفاوت و نامحدود است.ساختار یک اثر در اصل آناتومی آن به حساب می‏آید و منتقد ساختارگرا را می‏توان به‏گونه‏ای‏ یک«آناتومیست متن»ارزیابی نمود.

مقوله ساختار در نمایشنامه‏نویسی و نمایش گرچه صرفا به لحاظ به‏ کارگیری عناصر معین اغلب با تعریف و شاکله‏ای ثابت ارزیابی می‏گردد، اما از لحاظ چگونگی به کارگیری این عناصر و نیز نحوه و شیوه پردازش‏ و شکل‏دهی به متن یا اجرا تعریف ثابتی ندارد و به تعداد تغییرات،نگرش‏ نویسنده و کارگردان به متن و اجرا می‏تواند تعریف داشته باشد؛مثلا نویسنده‏ای ممکن است روش خطی را برای بیان پردازش حوادث نمایشنامه‏ برگزیند و دیگری به صورت یک فلاش‏بک به گذشته یا به شیوه‏های دیگری‏ که معمول است به موضوع بپردازد و در حوزه دیالوگ‏نویسی و شکل‏دهی به‏ موقعیت‏های کنش‏زا خلاقیت‏های خاصی داشته باشد یا اساسا نوع و تعریف‏ حادثه و پرسوناژ نیز تغییر کند؛مثلا در نمایشنامه«در انتظار گودو»اثر «ساموئل بکت»انتظار کشیدن صرف پرسوناژها برای کسی که هرگز نمی‏آید به تأویلی«حادثهء»مهم نمایشنامه است.

گاهی دیالوگ صرف،جای حادثه را می‏گیرد و سایر عناصر نمایشنامه‏ را تحت‏الشعاع خود قرار می‏دهد؛ما می‏بینیم دو پرسوناژ فقط باهم حرف‏ می‏زنند،با یک پرسوناژ در قالب مونولوگ‏هایی چیزی را برای ما روایت‏ می‏کند.این گرچه ممکن است برای ما حادثه‏ای مهم محسوب نشود،اما برای خود پرسوناژ نوعی حادثه است؛آنها با حرف زدنشان به کنش‏زدایی هم‏ دامن می‏زنند و آن را تا حد یک حادثه مهم ارتقاء می‏بخشند؛برای مثال، در نمایشنامه«زندگی در تئاتر»اثر«دیوید ممت»با دو پرسوناژ که هردو بازیگر تئاتر هستند،روبه‏رو هستیم که بعضی از دیالوگ‏های روی صحنه آنها با برخی دیالوگ‏های پشت صحنه‏شان جمع و در قالب برون‏فکنی دغدغه‏های‏ درونی‏شان ارایه شده‏اند تا تماشاگر با شنیدن آنها به کشمکش‏های درونی‏ آنها پی ببرد و در نهایت موقعیتی شکل بگیرد و به یک روند«چرا»یی منجر گردد؛یعنی تماشاگر دایم منتظر باشد که حادثه مهمی مثلا یک برخورد خصمانه،بین دو پرسوناژ نمایشنامه رخ دهد و چون چنین حادثه‏ای هرگز اتفاق نمی‏افتد،موقعیت تا آخر نمایش کنش‏زا می‏ماند؛همه اینها صرفا توسط دیالوگ انجام شده و به عبارتی،خود دیالوگ تبدیل به حادثه شده است.

در نمایشنامه«آخرین نوار کراپ»اثر«ساموئل بکت»پیرمردی می‏نشیند و به صدای یک نوار گوش می‏دهد.در این نمایشنامه دیالوگ یک مرحله‏ فراتر رفته و به صورت«مجازی»درآمده است؛تماشاگر فقط صدای نوار را می‏شنود و این حادثه محوری نمایشنامه است.باید یادآور شد که موضوع‏ برای پرسوناژ نمایشنامه،یعنی خود پیرمرد یک حادثه مهم به شمار می‏رود و نویسنده هم آنقدر روی آن اصرار می‏ورزد تا در نهایت برای تماشاگر هم‏ به حادثه‏ای درونی تبدیل می‏گردد؛به تدریج که نوار پخش می‏شود تماشاگر می‏فهمد که این نوار حاوی خاطرات عاشقانه گذشته این پیرمرد تنها است‏ که نسبت به آن احساسی نوستالژیک دارد.این موضوع سبب می‏شود که‏ تماشاگر با این پیرمرد احساس همدردی بکند؛یعنی همه‏چیز برای او هم‏ درونی و حس‏آمیز شود و همچون حادثه مهمی جلوه نماید.

توجه به این نکات از الزامات نقد ساختاری است.بدون قایل شدن به‏ پروسه‏ای تکوینی و دیالکتیکی برای ساختار متن یا اجرا نمی‏توان جامعیت‏ موضوع را دریافت و ارایه داد.بی‏اطلاعی از سبک‏های نوشتاری و شیوه‏های‏ اجرایی،نقد ساختاری را با مشکل اساسی روبه‏رو می‏سازد.اگر منتقدی سبک‏ نمایشنامه‏ای را نشناسد از رویکردی ورای نگرش موجود در متن به آن‏ می‏نگرد و ارزیابی‏اش می‏کند.در نتیجه،چه‏بسا که به علت این ناآگاهی رأی‏ به رد آن بدهد.بی‏اطلاعی او از اتفاقات مهمی هم که در حوزه اجرای نمایش‏ رخ داده مثل،شیوه«فاصله‏گذاری»یا«ساده کردن دکور و ضمایم صحنه»و حتی نادیده گرفتن آنها و نیز استفاده از شیوه‏های ابداعی«اروین پیسکاتور» در رابطه با ترکیب سینما با تئاتر(فیلم با صحنه)در قالب«بک پروجکشن» در نهایت به ارزیابی غلط او از اجرا می‏انجامد.

واقعیت آن است که منتقد ساختارگرا باید در حوزه متن و اجرا،هر آن‏ منتظر تحولی نو باشد.چرا که تئاتر،برخاسته از زندگی است و زندگی هم‏ دابم تحول می‏یابد و شکل عوض می‏کند.البته یک موضوع محوری هم در میان است:زندگی همانند تئاتر هرگز عناصر اصلی و محوری‏اش را نادیده‏ نگرفته،بلکه فقط شکل آنها را عوض کرده است.

در نقد ساختاری میزان ارتباط عناصر تشکیل‏دهنده متن از اهمیت‏ بالایی برخوردار است و در حقیقت معیار و محک هم‏پوشی و هم‏گرایی‏ همه اجزاء آن به حساب می‏آید.در حوزه اجرا که عمدتا به سینما و تئاتر مربوط می‏شود،همین اصول کاربری دارند،به اضافه آن‏که گاهی یک«حوزه‏ اختیاری نسبی»به دلیل اعمال نظر کارگردان و یا آدابته‏کردن نمایش به‏ «حوزه اجباری»متن که قبلا براساس قانونمندیهای خاصی شکل گرفته، اضافه می‏شود که نقد ساختاری به آنها هم توجه دارد و بر آن است که‏ ارتباط و کاربری ساختاری چنین ضمایم و عناصری وا در اجرای نمایش‏ حتما بررسی و آشکار نماید.گاهی نیز به فراخور تأکید نویسنده یا کارگردان‏ بر بعضی عناصر ساختاری،منتقد ملزم است،میزان و دلیل ساختاری این‏ برجستگی و برجسته‏نمایی خاص را معین کند.

در مواردی،نقد ساختاری از یک اثر یا اجرا فراتر می‏رود و به چند متن‏ یا اجرا می‏پردازد:یعنی منتقد ساختار چند متن یا اجرا را باهم بررسی‏ می‏کند.در چنین شرایطی برای شناخت و برون‏نمایی همه جوانب و وجوه‏ ساختاری این چند اثر از نقد مقایسه‏ای یا تطبیقی هم در حدی نسبی و به‏ میزانی که به روشنگری کامل نقد ساختاری بینجامد،استفاده می‏شود:به‏ این ترتیب کاربری چنین قیاسی جزء ضرورت‏های نقد ساختاری است و به‏ «ساختارشناسی»متن‏ها و اجراها کمک می‏کند.

در نقد ساختاری،در کنار رویکرد قیاسی،مستقیم،سر راست و پوزتیوبستی گاهی هم با نگرشی استقرایی،اما متناقض و شرطی روبه‏رو هستیم:به این معنا که نقد برای اثبات انسجام و ارتباط عناصر و اجزاء تشکیل‏دهنده متن،بخش‏ها یا عناصری از آن را به‏طور فرضی و نوبتی بر می‏دارد تا بفهمد که آیا به بافت ساختاری کل اثر یا اجرا آسیبی وارد می‏شود یا نه.چنانچه آسیبی به متن یا اجرا وارد شود،در آن صورت آن بخش یا عنصر برای متن یا اجرا کاملا ضروری،الزامی و حساب‏شده ارزیابی می‏گردد. اگر نتیجه خلاف این باشد،دیگر ثابت می‏شود که متن یا اجرا از ساختار سست و ضعیفی برخوردار است،ضمنا عناصر یا بخش‏هایی از آن با سایر اجزاء متن یا اجرا بی‏ارتباط هستند و هم‏خوانی ندارند.

باید یادآور شد که چگونگی بیان موضوع و علت‏های انتخاب نوع ساختار، بن‏مایه اصلی نقد ساختاری است و منتقد در کل باید به سؤال‏های متعددی‏ جواب بدهد:آیا ساختار و فرم اثر تکراری و کلیشه‏ای نیست؟آیا جوابگوی‏ پردازش و ارایه کامل درونمایه موضوعی اثر هست؟آیا نویسنده در به کارگیری‏ ساختار،رویکردی تجربی دارد؟اگر چنین است آیا شاکله اثر یک الگوی اول‏ و بدیع به حساب می‏آید؟نویسنده چه علت یا علت‏هایی برای انتخاب این‏ ساختار داشته است؟و...

لازم به یادآوری است که اوج ساختارگرایی در دوره مدرنیسم بوده و نقد ساختاری همواره یکی از مهم‏ترین شیوه‏های نقد به حساب می‏آمده است. حتی در دوره پست‏مدرنیسم فعلی که تأکید زیادی بر«ساختارشکنی»و تنزیل ارزش‏ها و کارکرد و کاربری شاخصه‏های ساختاری یک اثر هنری‏ و ادبی در بین است،باز هم این نوع نقد و البته با رویکرد دیگری که‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) حساسیت‏ها و بن‏مایه‏های نظری و تئوریک پست‏مدرنیسم را از«ساختار»و «ساختارشکنی»ارایه می‏دهد،کاربری دارد.

در رویکرد دوره پست‏مدرن به ساختار،وحدت،یکپارچگی و قانونمندی‏ جبری قبلی متن با عدم وحدت،چندگانگی،پازل‏گونگی و تا حد زیادی با «اختیاری شدن»آن جایگزین شده است.در نتیجه،منتقد دوره مدرنیسم‏ و منتقد دوره پست‏مدرنیسم،نوع دیدگاه‏هایشان در رابطه با تعریف متن یا اثر هنری و نیز ساختار آن کاملا متفاوت و متناقض است و اگرچه در کل موضوع«ساختار»را با تردیدها و تأویل‏های مختلفی روبه‏رو می‏سازد،اما نباید فراموش کرد که حتی هنگام بررسی پی ساختارترین آثار هم در کل‏ نوعی نگاه به ساختار مطرح است و در نتیجه،نقد ساختاری در همه‏حال و با هر تعریف و تبیینی برای ارزیابی و شناخت اثر ادبی یا هنری دارای کاربری‏ است.

مقوله ساختار همیشه از همسانی،همبافتی و یکپارچگی تبعیت نمی‏کند، بلکه گاهی هم با چندگانی سبک روبه‏رو هستیم که در نقد باید انعکاس‏ یابد و دلایل آن معین شود؛چه‏بسا این غیرهمسانی به دلایلی سنخیت‏ داشته باشد و اثر به شکل و ساختار نوینی دست یابد.اگر چندگانگی ساختار یک اثر یا اجرا سنخیت مستدلی نداشته باشد،در آن صورت ساختارشکنی‏ محسوب می‏گردد.

ساختار در کل با حفظ ارزش‏ها،زیبایی‏ها،معنا و غایت‏مندی‏ها سروکار دارد و«ساختارشکنی»دقیقا نفی ارزش‏های قانونمند و انکار کمال‏طلبی و معناجویی در هردو حوزه مفاهیم سوبژه و ابژه است و در کل به رد قطعی‏ وحدت،انسجام،همسانی و هم‏سویی نظر دارد،موضوع دیگر مبتنی بر این‏ است که ساختار اثر تا چه حد قابل درک و دریافت است.نقد ساختاری‏ می‏کوشد راهی برای شناخت این ساختارهای پیچیده بیابد.

نقد ساختاری در تئاتر به‏طور عمده با شناخت و ارزیابی ژانرهای گوناگون‏ شکل می‏گیرد و سپس نوع الزام‏های هر ژانر معین هم بررسی می‏گردد؛این‏ بررسی تمام عناصر ساختاری نمایشنامه را شامل می‏شود،ضمن آنکه منتقد ساختارگرا حتما باید دیدگاه نویسنده و به خصوص علت‏های اصرار او برای‏ به کار بردن سازوکارهای معین‏اش که به‏طور معمول به‏عنوان سبک و سیاق او ارزیابی می‏گردد،به مخاطب بشناساند.

منتقد ساختارگرا در اصل عناصر و اجزاء خود هستی را هم به صورت‏ کمپوزیسیون‏های دارای شکل و ریتم می‏بیند و آن را کثرتی هماهنگ‏ «غایت‏مند»و معنادار می‏داند.در نگاه او متن یا اجرا جلوه‏های خود هستی، یعنی اشکال مجازی پدیده‏ها و موجودات فراسوی صحنه به شمار می‏روند. به نظر او هنرمند کسی است که آثار و اجراهای ساختارمند و زیبا خلق کند. یکی از وجه‏های زیبایی به‏زعم او«کامل بودن»یا همان کمال‏طلبی است که‏ به شکلی تلویحی ذهن را به کامل بودن ساختار هم ارجاع می‏دهد.

نقد تحلیلی‏14

نقد تحلیلی پی‏جوی«چیستی»و«چرایی»وانمودهای عناصر و اجزاء ساختاری متن یا اجرا است که معنا و علت‏های موجودیت خودساختار و حتی علت کاربری ژانر را هم به‏عنوان نشانه‏هایی تأویل‏پذیر به تحلیل‏ در می‏آورد؛به عبارتی نقد تحلیلی یک متن یا اجرا در حقیقت پس‏زمینه‏های‏ فرهنگی،تاریخی،اجتماعی،سیاسی،روان‏شناختی و جامعه‏شناختی متن یا اجرا را بری مخاطب آشکار می‏سازد و حتی به طبقه‏بندی و ارزش‏یابی آنها می‏پردازد.

به‏طور معمول کاربری هر ساختار معینی در کنار دلایل درون‏متنی، دلایل برون‏متنی هم دارد که آن اثر یا اجرا را به‏طور نسبی به قرینه‏هایی‏ در ساختار خود زندگی ارجاع می‏دهد،که اغلب همچون رازی بر مخاطب‏ پوشیده است و اگر منتقد بتواند به سازوکار اجتماعی،تاریخی،سیاسی، روان‏شناختی و زیبایی‏شناختی چنین ساختاری اشاره بکند،حق مطلب را به‏طور کامل ادا کرده است،برای مثال وقتی رویکردهای روان‏شناختی«فروید»یا نگره‏های دورهء پست‏مدرنیستی برمبنای«ساختارشکنی»مطرح‏ می‏شود،هرکدام ماحصل و برآیند الزام‏ها و ضرورت‏های طبیعی یا نیازهای‏ از نابه‏هنجار یک دوران محسوب می‏شوند که در مورد ساختار یک متن هم‏ صدق می‏کند.تحلیل ظهور تئاتر«ابزورد»یا پوچی هم دقیقا نشانگر وضعیت‏ فرهنگی و فلسفی و حتی روان‏شناختی دوران آن است.بنابراین،«متن و ساختار آن»در کل نوعی نشانه یا نشانه‏هایی مفهومی یک دوران تاریخی‏ و اجتماعی معین هستند؛مثلا در یک دوران معین از نمایش‏های کمدی‏ استقبال شایانی می‏شود و این مقوله نشانگر نیاز جامعه به خنده و نشاط و از سویی اشاره‏ای هم به غمگین و کسل بودن مردم است.اگر نقد تحلیلی‏ چنین رخدادی تا حد زیادی استقرایی شود،تا جایی که منتقد مشخص‏ کند مردم دقیقا به چه موضوع‏های و اتفاق‏هایی می‏خندند،در آنصورت‏ نقد تحلیلی آن وارد نقد روان‏شناختی و جامعه‏شناختی هم می‏شود و تا مرز آسیب‏شناسی روان جامعه هم پیش می‏رود.در چنین شرایطی حتی منتقد ممکن است با تناقض‏هایی هم روبه‏رو شود،یعنی مثلا به این نکته مهم‏ پی ببرد که مردم به‏طور دقیق به موضوع‏ها حوادث و آدمهایی که از آنها «نفرت»دارند،می‏خندند.

نقد تحلیلی بدون آگاهی نسبی از علوم اجتماعی و زیر مجموعه‏های آن‏ شکل نمی‏گیرد.زیبایی‏شناختی و آگاهی از نشانه‏های مفهومی تئاتر هم‏ از الزام‏های آن است،در یک نمایشنامه یا نمایش،از دیالوگ‏های خاص، ضرب‏المثل‏ها،تکیه کلام‏ها،نوع شوخی‏ها،حرکات و حوادث،آداب و عادت‏ها گرفته تا معماری،دکور،اشیاء و لباس رنگ،ژست و میزان عاطفه‏ورزی‏ یا اندیشه‏ورزی و حتی شاکله ظاهری خود پرسوناژها،همگی به یک نظام‏ نشانه‏ای مفهوم‏دار و تحلیل‏پذیر شکل می‏دهند که درک متن یا اجرا بستگی‏ مستقیم به تبیین و آشکار کردن این ویژگی‏ها و شاخصه‏های نظام‏مند و دلالت‏گر دارد و در حقیقت همین‏ها هستند که به دراماتورژی متن یا اجرا واقعیت و عینیت می‏بخشند.

در نقد تحلیلی علاوه بر تبیین و شناساندن معناهای نهفته در نظام‏ نشانه‏ای متن که محتوای اثر را تشکیل می‏دهد و افزون بر اشاره به بستر و علت‏های برون‏متنی خلق اثر،نوع نگرش هنرمند نیز مشخص و تحلیل‏ می شود.تحلیل درون‏مایه متن یا اجرا نوعی وارد شدن به دنیای نویسنده است‏ و از روی آن می‏توان دریافت که چه بن‏مایه‏های موضوعی مهمی در سر و تا چه حد بر آنها احاطه داشته است.مضاف بر اینکه موضوع‏ها و ذهن‏مایه‏های‏ او بیشتر به عالم تخیل و حوزه مجازی اندیشه مربوط بوده یا نه و در ضمن‏ تحلیل او از اوضاع زمانه خویش چگونه بوده است.باید یادآور شد که بعضی‏ نویسندگان رویکردشان از زمان و مکان خودشان فراتر می‏رود و جهان‏شمول‏ و گاهی نیز«همه‏زمانی»می‏شود.

حتی در جهان‏شمول‏ترین آثار،هرگونه تحلیل و تبیین نشانه‏ای و مفهومی‏ باید براساس زمان و مکان خاص نمایشنامه باشد و منتقدی که مثلا در فلان‏ کشور اروپای شرقی زندگی می‏کند در نقد تحلیلی یک نمایشنامه،نمی‏تواند ما به ازاءهای محتوایی زمان و مکان و عناصر و اجزاء ساختاری و مفهومی‏ نمایشنامه را به محیط خویش نسبت دهد؛کلیت متن همچون شناسنامه‏ای‏ برای معرفی و شناخت پرسوناژها،موضوع،ساختار و نوع پیام‏رسانی اثر است‏ و تأویلات بیرونی متن هم به همان زمان و مکان و شرایط اجتماعی محل‏ وقوع حوادث نمایشنامه منتسب می‏شود.

منتقد نباید قبل از پرداختن به اثر و تحلیل آن ذهنیتی داشته باشد؛تنها در چنین شرایطی می‏توان اطمینان داشت که رویکرد خصمانه یا دوستانه‏ای‏ در بین نیست.اگر ذهنیتی از سوی منتقد بنا به سلیقه و نظرش در بین‏ باشد،در نهایت به عارضه«همسان‏سازی»و«همسان‏نمایی»می‏انجامد؛ یعنی منتقد آثار همه نویسندگان مورد علاقه‏اش را با همسان‏نگری تحلیل‏ می‏کند و به همان نسبت نیز نویسندگانی را که دوست ندارد،در یک سطح‏ قرار می‏دهد.این همسان‏نگری مانع از رهیافت ذهنی مخاطب به محتوا و درونمایه اثر می‏شود و در نهایت«نقد تحلیلی»به«نقد تحمیلی»و شخصی‏ تبدیل می‏گردد.

در این نوع نقد،همچون گونه‏های دیگر،بهانه‏ها و علت‏ها از درون خود متن یا اجرا استخراج می‏شود،یعنی منتقد با«درون‏گشت»اثر و در پی آن‏ «درون‏شکافت»و درون‏نمایی آن می‏کوشد در درجه اول،ارزش‏های متن یا اجرا را بشناسد و بشناساند.از آنجایی که حوزه این تحلیل ارتباط مستقیمی‏ به معنی‏شناسی متن دارد،چندوچون آن دقیقا به میزان شناخت منتقد از حوزه‏های فرهنگی،هنری و اجتماعی مربوط به موضوع نمایشنامه بستگی‏ پیدا می‏کند و از آن جایی که این مفاهیم تا حدی نسبی هستند،لذا امکان‏ اشتباه در این نوع نقد زیاد است؛احتمال دارد منتقد موضوع را به تفسیرها، تعبیرها و تأویل‏های شخصی خود بکشاند؛این امر هنگامی اتفاق می‏افتد که زبان نشانه‏ای و مفهومی متن را نشناسد و در نتیجه شیوه‏های کلیدی‏ استخراج معانی را نداند.

برای صحت و سقم تحلیل،علاوه بر شناخت نظام نشانه‏ای و پس‏زمینه‏های‏ فلسفی،سیاسی،روان‏شناختی،جامعه‏شناختی و زیبایی‏شناختی،آگاهی‏ از نقد ساختاری نیز لازم است،زیرا تحلیل متن یا اجرا ضمن ارتباط با برخی عوامل برون‏متن،مثل جامعه و شرایط اجتماعی،به نوعی ساختار و عناصر درون‏متنی نمایشنامه یا نمایش فلسفی،سیاسی،روان‏شناختی، جامعه‏شناختی و زیبایی‏شناختی،آگاهی از نقد ساختاری نیز لازم است،زیرا تحلیل متن یا اجرا ضمن ارتباط با برخی عوامل برون‏متنی،مثل جامعه و شرایط اجتماعی،به نوع ساختار و عناصر درون متنی نمایشنامه یا نمایش‏ نیز مرتبط است.

گاهی در یک نمایشنامه،رمان یا تابلوی نقاشی به علت ژرف‏اندیشی و رویکرد فلسفی یا اجتماعی تأویل‏زا،معناهای متفاوتی نهفته است؛می‏توان از آن تأویل‏ها،تعبیرها تفسیرهای مختلفی داشت؛«نقد تحلیلی»در ارزیابی‏ آثار همواره باید به امکان تأویل‏هایی متفاوت هم بیندیشد و آنها را به مخاطب‏ ارایه دهد.

تأویل‏ها و تحلیل‏ها گرچه به‏طور نسبی و در رابطه با یک زمان و مکان معین ثابت هستند،اما طی دوره‏های بعد تغییر می‏یابند و تأویل‏ها و برداشت‏های ذهنی جدیدی به آنها اضافه می‏گردد.منتقد تحلیل‏گرا باید به این نکات توجه داشته باشد.چه‏بسا موضوع یا پدیده‏ای برای یک دوران‏ «نماد»یک موضوع خاص باشد و برای دوره‏ای دیگر اساسا نماد به حساب‏ نیاید و یا نماد یک مضمون و معنای دیگر محسوب شود.

در نقد تحلیلی،ارزش‏گذاری و طبقه‏بندی موضوعی درونمایه متن با اجرای نمایش حائز اهمیت است.منتقد باید نوع موضوع و علت انتخاب آن‏ و نیز آنالیز موضوع را هم ارایه دهد؛یعنی مشخص نماید که آیا نمایشنامه‏ یا اجرای آن ما به ازاءهایی هم به موضوع و اجرا می‏افزاید یاصرفا براساس‏ همان الگوهای موضوعی پیشین شکل گرفته و تشخصی درخور زمان خویش‏ نیافته است.نقد تحلیلی هم‏زمان،هم معیارگرا است و هم بیانی توضیحی دارد. مبنای ارزیابی و بررسی موضوع هم به همان معیارهایی برمی‏گردد که در درون متن جاری و ساری هستند.

علت اصلی طرح شدن مقوله نقد تحلیلی هم به خود اثر برمی‏گردد؛ یعنی در هنر و ادبیات،مخصوصا حوزه تئاتر چون موجودیت متن و اجرا برآیند یک نظام ساختاری دلالت‏گر،اندیشه‏ورز،معنازا و معنارسان و هم‏ زمان نیز با عاطفه‏ورزی و حس‏آمیزی همراه است.تحلیل شدن متن یا اجرا خودبه‏خود مقوله‏ای الزامی شده و همین هم ضرورت نقد تحلیلی را ایجاب‏ کرده است.

وظایف معینی پیش‏روی منتقد است؛بعد از درک و شناخت آنچه‏ نویسنده گفته،نوبت به ارزیابی و مقایسه آن با آنچه دیگران گفته‏اند،می‏رسد. سپس به بدیع بودن موضوع توجه می‏شود و البته لازم است که جوابی‏ نهایی هم برای اینکه چرا نویسنده به چنین موضوعی پرداخته،داده شودکه خودش چندین سؤال به دنبال دارد:آیا انگیزه او تقلید از دیگران و به‏ کارگیری الگوهای موضوعی آنان است؟آیا موضوع فوق پس‏زمینه‏ای در زندگی خود نویسنده دارد؟آیا به رویداد و حادثه مهمی در زمان حال یا گذشته ارتباط پیدا می‏کند؟آیا نگره‏ای تخیلی یا اسطوره‏ای را به نمایش‏ می‏گذارد؟و آیا نویسنده قصد داشته موضوع تازه‏ای را در رابطه با نوع نگرش‏ خودش به انسان و هستی مطرح نماید؟منتقد نقد تحلیلی باید به هرکدام‏ از این سؤال‏ها پاسخ بدهد.متن و اجرا از یک طرف،و نقد تحلیلی از سوی‏ دیگر باهم رابطه دوسویه‏ای دارند؛تکوین و توسعه هرکدام،ما به ازاءهای‏ آن دیگری را ارتقاء می‏بخشد.

نقد تحلیلی یک اثر باید باتوجه به همان سبک نویسنده انجام شود،مثلا یک اثر رمانتیک را نمی‏توان با معیارها و شاخصه‏های سبک رئالیسم تحلیل‏ کرد.هرگونه ارزیابی غیرهمسان و متناقضی،حامل و حاوی هیچ کدام از ارزش‏ها و ویژگی‏های اثر نیست و سبب مخدوش شدن نگره اصلی نویسنده‏ می‏شود.به‏طور معمول نقد بر مبنای شناخت شکل می‏گیرد و شناخت هم‏ جزء مبانی فلسفی است،اما کلیت این شناخت،حوزه‏های علوم اجتماعی، سیاسی،روان‏شناختی،جامعه‏شناختی،اخلاق و زیبایی‏شناختی را هم در برمی‏گیرد و همه این‏ها،از جمله خود فلسفه،طی دوره‏های مختلف تغییر می‏کنند و با خصوصیت‏ها و ویژگی‏های به نسبت متفاوتی تبیین و تعریف‏ می‏شوند.لذا در نقد تحلیلی اگر متن یا اجرا مربوط به دوره‏های پیشین‏ باشد،باید نوعی قیاس نظری هم در رابطه با محتوای اثر،که منتسب به یک‏ زمان و مکان معین در متن است،انجام شود و منتقد آن را با ضرورت‏های‏ فرهنگی زمان برون‏متنی اثر،یعنی زمان اجرا بسنجد.چه‏بسا به دلیل‏ عدم‏هم‏خوانی با شرایط اجتماعی زمان اجرا،نمایش صرفا تفننی و خالی‏ از داده‏های زیبایی‏شناختی فرهنگی،اخلاقی،سیاسی و اجتماعی ارزیابی‏ گردد.

رویکردهای نو به خصوص در نقد ساختاری و تحلیلی،با تغییراتی که‏ در حوزه ساختار«گونه‏های ادبی»در جمله نمایش رخ می‏دهد،ارتباط مستقیمی دارند.در این رابطه می‏توان به تحول‏هایی که در قرن بیستم در رمان‏نویسی و نمایشنامه‏نویسی رخ داد اشاره نمود که در آن انواع رمان‏های‏ اجتماعی،تاریخی،سیاسی و پلیسی خلق شدند و در نمایشنامه‏نویسی هم‏ کسانی مثل برشت،یونسکو و بکت هرکدام به نحوی ساختار نمایشنامه را تغییر دادند؛مثلا برشت بخشی از ساختار نمایشی را با ساختارروایی در آمیخت و بکت و یونسکو از ساختار ارسطویی نمایش روی برتافتند:بخشی‏ از عناصر نمایشنامه مثل«داستان»حذف یا کم‏رنگ و بخش‏های دیگری از جمله«حادثه»و«کنش‏زایی فیزیکی»و نیز«گره‏افکنی»و«گره‏گشایی» و حتی«طرح»را به شکل متناقض و نامتعارفی ارائه و آنها را تا حد زیادی‏ تغییر دادند.

این تغییرات کلی که تغییرات جزیی و حاشیه‏ای هم به همراه دارد، براساس پیش‏گفته‏هایی که قبلا به آنها اشاره شد،تأثیر زیادی بر تعریف نقد ساختاری و تحلیلی گذاشته است.هرکدام از ساختارهای فوق به تناسب‏ ماهیت ساختاری‏شان،موضوع‏هایشان نیز متفاوت،جدید و متمایز هستند، مثلا نمایشنامه‏های بکت و یونسکو به مضمون«پوچی»و«پوچ‏گرایی»دوران‏ خود می‏پردازند.در تحلیل این اوضاع،منتقد باید نشان بدهد که علل عمده‏ ظهور این دگرگونی‏ها به حوادث قرن بیستم و جنگ‏های جهانی اول و دوم‏ و انقلاب سوسیالیستی شوروی سابق ارتباط دارد:دو جنگ اول و دوم در رمان‏نویسی،نمایشنامه‏نویسی و فلسفه به«پوچ‏گرایی»و«نیهیلیسم»دامن‏ می‏زنند و انقلاب سوسیالیستی هم برای پروسه‏ای معین در هنر و ادبیات به‏ سبک«رئالیسم اجتماعی»شکل داد.

حال اگر تغییرها بعد از دوره مدرنیسم،یعنی حوادث و بن‏مایه‏های‏ موضوعی دوره پست‏مدرنیسم را هم که قبلا به آن اشاره شده،به این مقوله‏ها بیفزاییم،آن وقت وضعیت دشوار و حساسی پیش‏روی منتقد خواهد بود که‏ نشان می‏دهد تا چه حد بررسی و تحلیل یک اثر ادبی یا هنری نیاز به«درون‏ گشت»و«درون شکافت»آن دارد.

نقد تحلیلی برخلاف نقد ساختاری که بیشتر باب طبع نویسندگان‏ و کارگردانان است،برای مخاطب جذابیت فراوانی دارد و در نهایت به‏ «مخاطب‏پروری»برای تئاتر کمک می‏کند؛محتوا یا درونمایه متن و اجرا را برای انسان تحلیل کرده می‏آموزد چگونه به متن و اجرا بنگرند.همه لذت‏ خواندن یک متن نمایش و تماشای یک نمایش هم در همین است؛مخاطب‏ در مرحله بعد،هنگام بررسی یک نمایش خودش به جای منتقد،آن را آنالیز می‏کند و این‏بار کاملا وارد دنیای شگفت‏انگیز و زیبای نمایش می‏شود.

دریافت نهایی‏15

معانی هردو نقد ساختاری و تحلیلی از عنوان‏های آنها هم پیدا است و نشان می‏دهد دو وجه الزامی یک مقوله واحد هستند و مبانی نظری اولیه‏شان‏ هم بیانگر همین واقعیت است؛منتقد می‏خواهد دریابد که نویسنده به«چه» می‏پردازد و«چرا»(نقد تحلیلی)یا«چگونه»آن را بیان می‏کند و«به چه‏ منظور»(نقد ساختاری).

واضح است که هدف نهایی از نقد همانا شناخت کامل اثر هنری است،اما هرکدام از این نقدها با بخشی از اثر سروکار دارد.نقد ساختاری به«فرم» یا به عبارتی،شکل اثر و عناصر و سبک و سیاق تکنیکی آن و نقد تحلیلی‏ به«محتوا»،یعنی درونمایه اثر و نوع رویکرد نویسنده یا کارگردان به آن و شرایط و علل طرح شدن چنین محتوایی می‏پردازد.

تأمل و تفکر در نحوه کارکرد و اثربخشی هرکدام از این نقدها،ما را به‏ این نتیجه می‏رساند که درک جامع یک نمایشنامه یا نمایش،کاربری هردو را به‏طور هم‏زمان می‏طلبد،چون هیچ مخاطبی نمی‏خواهد نیمی از معانی و ارزش‏های اثر بر او پوشیده بماند.