نقد متن و اجرای نمایش
پس مقولهء«نقد»چیز عجیب و نامتعارفی نیست؛از همان آغاز زندگی بشر بر روی زمین،یعنی زمانی که«متن»و نوشتار هم مطرح نبوده،انسان در حوزه ذهن و از طریق بیان مبتنی بر اشارات و نشانهها و یا اساسا با بیان شفاهی و نیز در متن خود هستی برای یافتن جواب سؤالهای اولیهای در مورد،خلقت،طبیعت،آسمان و زمین و پدیدههای طبیعی،خدا و حتی خود انسان مجبور بوده است،به نیروی تفکر و به شاخصها،نشانهها و معیارهایی متکی باشد تا خودش،محیط پیرامونش و نیز فرآیندهای غیرعینی و ذهنی را بشناسد و برای این کار همواره به قیاس نظری،رویکرد شرطی و اشکال اولیهای از آنالیز و تببین حوادث،اتفاقات و شناخت ارزشها و ضد ارزشها متکی بوده است که زمینهساز تکوین،تکامل و تحولات بنیادین زندگی او به حساب میآمده است.همینرویکرد در دورههای بعد به تناسب گستردگی و شکلگیری منسجمتر فرهنگ و در نهایت هنر،معیارها و شاخصههایی را باتوجه به این موضوعات و برای ارزیابی هرچه بهتر و کاملتر عناصر و اجزاءشان تعیین کرده است.نقد اساسا کنشزاست،زیرا همانطور که اشاره میکوشد«چیستی»، «چرا»یی و«چگونگی»پدیده یا امری را در حوزه علم یا هنر نمایش بدهد و به دلیل به آنالیز کشیدن انواع هنرها و گونههای ادبی،فلسفی،سیاسی، روانشناختی و جامعهشناختی و حتی وارد شدن به حوزههای علمی و ارزیابی آنها و پرداختن به هر نوع تعریف و تبیین در این رابطه و نیز شناخت دیدگاههای گوناگون هنرمدان و پژوهشگران،یکی از پرچالشترین مقولهها بوده هست.
معمولا برخی از منتقدان،هنرمندان و پژوهشگران رویکردی صرفا نظری به آن دارند،اما بعضیها هرگونه نگرهای را حتی در حوزه نظری برآیند یک سری اصول و قانونمندیها،که براساس نوع و ماهیت خود هنر یا موضوع حوزه تحقیق،شکل گرفتهاند،میدانند و اعتقاد دارند که سلیقه یا نگره شخصی در آن جایی ندارد،چرا که هردو حوزه،یعنی خود نقد و نیز آنچه به نقد و بررسی در میآید،به دلیل خصوصیتها و تعریفهای معینی که دارد،تبیین شده هستند و فقط میتوانند از همدیگر متأثر باشند؛لذا هیچ عامل سومی از بیرون نباید این رابطه دوسویه را مخدوش و به سمت و سوی دیگری بکشاند.
در نتیجه،تعریفهای قدیمی مبنی بر اینکه«نقد،جدا کردن سره از ناسره و ارزیابیهای نسبی منوط به رأی و نظر یک منتقد داناست»امروزه تعریف کاملی نیست،زیرا این در مواردی به عیبجویی و عیبنمایی و تا حدی به موضعگیری و حکم نظری صرف ختم میشود.ضمنا گرچه وجوهی از کار منتقد به راهنمایی و تصحیح نگرش هنرمند میانجامد،اما این بدان معنا نیست که او باید معلم و هنرمند هم شاگرد باشد؛این برداشت ذهنی در نهایت یکسویه شدن منتقد را در پی دارد و هنرمند را هم به او وابسته میکند.
حوزههای نقد و انواع آنها متفاوت هستند؛در تعریف و شناخت انواع نقدها میتوان براساس تمام حوزههای علوم اجتماعی قایل به نقد بود؛ مثل نقد فلسفی،نقد سیاسی،نقد جامعهشناختی،نقد روانشناختی،نقد زیباییشناختی...و بر حسب نوع ژانرهای ادبی و هنری به ترتیب نقد شعر، نقد داستان،نقد موسیقی،نقد نقاشی،نقد مجسمهسازی،نقد اسطورهشناسی، نقد سینما،نقد تئاتر و...براساس نوع رویکرد میتوان به نقد تفسیری،نقد نظری،نقد اخلاقی،نقد عملی،نقد معنی،نقد تطبیقی،نقد ساختاری و نقد تحلیلی اشاره نمود که هرکدام تعریف،معیار و نگره خاص خود را دارند.
در این رابطه ارزیابی و شناخت در«نقد ساختاری»و«تحلیلی»میتواند در آشنایی با شاخصهها و معیارهای شناخت یک اثر هنری یا ادبی مؤثر واقع شود و تا حد زیادی برخی پیچیدگیها و ظرافتهای این حوزهها را آشکار سازد.
نقد ساختاری13
همانطور که از عنوان آن پیداست،این نقد به ساختار اثر هنری و ادبی نظر دارد و بر آن است که«چگونگی»و«چرا»یی و نیز کاربری ما به ازاءهای ساختاری را دریابد و نشان بدهد.در این رابطه،ابتدا با رویکردی قیاسی1 یعنی درونشکافانه و از کل به جزء و سپس با نگرشی استقرایی2به ارتباط ثانویه اجزاء و عناصر با کلیت اثر،میپردازد.
عوامل و عناصر ساختاری یک اثر هنری متفاوت هستند و اگر این مبحث را در ارتباط با تئاتر در نظر بگیریم،در آن صورت باید گفت که نقد ساختاری هردو حوزه متن و اجرای نمایش را مورد بررسی قرار میدهد. عناصر و اجزاء تشکیلدهنده یک نمایشنامه را که عبارت از تم،پرسوناژ، حادثه،فضا،داستان،طرح یا پیرنگ و نیز ترفندهای ذهنی نویسنده را که در قالب گرهافکنی و گرهگشایی از موضوع نمود ساختاری پیدا میکنند، بررسی مینماید تا در وحله اول کامل بودن ساختار یا ضعف و غیبت بعضی از عناصر آن را آشکار نماید؛این بررسی شاخصههای فنی و ساختاری دیگری از جمله شیوه روایت،استفاده از فلاشبک،فلاشخور را دارد،تلویح،تلمیح و کلا نشانهشناسی(تا حد کاربری آنها بهعنوان عناصری برای شکلدهی متن)را شامل میشود.
در رابطه با موارد فوق خود منتقد باید ساختارها و کمپوزیسیونهای آثار ادبی و هنری را بشناسد و نیز از تغییرات دورهای آنها غافل بماند، چرا که هنر همزمان با تغییرات اجتماعی و تاریخی،سیاسی و اقتصادی در دورههای مختلف به تعریفها و تبیینهای گوناگونی در میآید که بهطور کامل،برآیند مستقیم شرایط حادث شده است.آشنایی منتقد به ساختار ارسطویی نمایشنامه و متعاقبا تغییراتی که در رابطه با نمایشنامه رخ داده،از جمله شکستن وحدت زمان و مکان یا محوریت بعضی عناصر مثل حادثه یا پرسوناژ و حذف یا کمرنگ شدن برخی از آنها،در چگونگی ارزیابی اثر مؤثر است.
نمایشنامه تغییراتی هم در دوره معاصر از سر گذرانده است.امروزه نوع نگاه به ساختار،گرچه هنوز نشانگر عناصر اصلی ساختار ارسطویی نمایشنامه است،اما تغییرات قابل توجهی کرده است؛در خیلی از نمایشنامهها،برخلاف گذشته،رویکرد«داستانی»کمرنگ شده و نویسنده حتی اگر داستان منسجم و کاملی هم داشته باشد،آن را بهطور غیرمستقیم از طریق پرداخت به یک «موقعیت»و یا به کمک بیان و نوع حضور«پرسوناژها»شکل میدهد و دیگر از آن رویکرد«خطی»و«قالبی»که بهطور مستقیم پرسوناژ را از موقعیت «الف»به موقعیت«ب»برساند،چندان استقبال نمیشود،چون نوع بیان «غیرمستقیم و پیچیده»شده است.
دانستن همه اینها برای منتقدی که برای نقد ساختاری تأکید میورزد، ضروری است،ضمن آنکه خود انواع پرسوناژها،حوادث و یا شکلدهی طرح یا پیرنگ اثر نیز به تناسب نوع نگاه نویسندگان نمایشنامهها متنوع و پیچیده است.
در نقد ساختاری،بدنه و کالبد اثر هنری است که به آن موجودیت موضوعی و زیباییشناختی میدهد؛عناصر و اجزاء ساختاری،عوامل اولیه ارایه ما به ازاءهای نمایهای و موضوعی متن به حساب میآیند و هر عنصری در ساختار اثر مثل لامپ خاموشی که وقتی روشن میشود نور را به آن منتسب میکنیم،تبیین میشود؛یعنی زیباییها و دلالتگریهای اجزاء ساختاری سبب پرتوافکنی مضامین و معانی میشوند.هر شکل یا فرم در کل نشانگر و حاصل یک ساختار است که در نهایت و به خودی خود یک هستی درون متنی تلقی میشود.ازاینرو نقد ساختاری به نحوی به عینی و ابژه بودن متن که قایم به یک بافت و معماری درونمتنی است،نظر دارد تا بشود آن را مبنای ما به ازاءهای ذهنی و سوبژه که به حوزه نقد تحلیلی مربوط هستند،قرار داد.
خود ساختار نیز باتوجه به ژانرهای مختلف اشکال گوناگون دارد.در نتیجه،حوزه شناخت نقد ساختاری بسیار گسترده و به تعداد ژانرها و حتی نوع نگاه هنرمندان و نویسندگان متفاوت و نامحدود است.ساختار یک اثر در اصل آناتومی آن به حساب میآید و منتقد ساختارگرا را میتوان بهگونهای یک«آناتومیست متن»ارزیابی نمود.
مقوله ساختار در نمایشنامهنویسی و نمایش گرچه صرفا به لحاظ به کارگیری عناصر معین اغلب با تعریف و شاکلهای ثابت ارزیابی میگردد، اما از لحاظ چگونگی به کارگیری این عناصر و نیز نحوه و شیوه پردازش و شکلدهی به متن یا اجرا تعریف ثابتی ندارد و به تعداد تغییرات،نگرش نویسنده و کارگردان به متن و اجرا میتواند تعریف داشته باشد؛مثلا نویسندهای ممکن است روش خطی را برای بیان پردازش حوادث نمایشنامه برگزیند و دیگری به صورت یک فلاشبک به گذشته یا به شیوههای دیگری که معمول است به موضوع بپردازد و در حوزه دیالوگنویسی و شکلدهی به موقعیتهای کنشزا خلاقیتهای خاصی داشته باشد یا اساسا نوع و تعریف حادثه و پرسوناژ نیز تغییر کند؛مثلا در نمایشنامه«در انتظار گودو»اثر «ساموئل بکت»انتظار کشیدن صرف پرسوناژها برای کسی که هرگز نمیآید به تأویلی«حادثهء»مهم نمایشنامه است.
گاهی دیالوگ صرف،جای حادثه را میگیرد و سایر عناصر نمایشنامه را تحتالشعاع خود قرار میدهد؛ما میبینیم دو پرسوناژ فقط باهم حرف میزنند،با یک پرسوناژ در قالب مونولوگهایی چیزی را برای ما روایت میکند.این گرچه ممکن است برای ما حادثهای مهم محسوب نشود،اما برای خود پرسوناژ نوعی حادثه است؛آنها با حرف زدنشان به کنشزدایی هم دامن میزنند و آن را تا حد یک حادثه مهم ارتقاء میبخشند؛برای مثال، در نمایشنامه«زندگی در تئاتر»اثر«دیوید ممت»با دو پرسوناژ که هردو بازیگر تئاتر هستند،روبهرو هستیم که بعضی از دیالوگهای روی صحنه آنها با برخی دیالوگهای پشت صحنهشان جمع و در قالب برونفکنی دغدغههای درونیشان ارایه شدهاند تا تماشاگر با شنیدن آنها به کشمکشهای درونی آنها پی ببرد و در نهایت موقعیتی شکل بگیرد و به یک روند«چرا»یی منجر گردد؛یعنی تماشاگر دایم منتظر باشد که حادثه مهمی مثلا یک برخورد خصمانه،بین دو پرسوناژ نمایشنامه رخ دهد و چون چنین حادثهای هرگز اتفاق نمیافتد،موقعیت تا آخر نمایش کنشزا میماند؛همه اینها صرفا توسط دیالوگ انجام شده و به عبارتی،خود دیالوگ تبدیل به حادثه شده است.
در نمایشنامه«آخرین نوار کراپ»اثر«ساموئل بکت»پیرمردی مینشیند و به صدای یک نوار گوش میدهد.در این نمایشنامه دیالوگ یک مرحله فراتر رفته و به صورت«مجازی»درآمده است؛تماشاگر فقط صدای نوار را میشنود و این حادثه محوری نمایشنامه است.باید یادآور شد که موضوع برای پرسوناژ نمایشنامه،یعنی خود پیرمرد یک حادثه مهم به شمار میرود و نویسنده هم آنقدر روی آن اصرار میورزد تا در نهایت برای تماشاگر هم به حادثهای درونی تبدیل میگردد؛به تدریج که نوار پخش میشود تماشاگر میفهمد که این نوار حاوی خاطرات عاشقانه گذشته این پیرمرد تنها است که نسبت به آن احساسی نوستالژیک دارد.این موضوع سبب میشود که تماشاگر با این پیرمرد احساس همدردی بکند؛یعنی همهچیز برای او هم درونی و حسآمیز شود و همچون حادثه مهمی جلوه نماید.
توجه به این نکات از الزامات نقد ساختاری است.بدون قایل شدن به پروسهای تکوینی و دیالکتیکی برای ساختار متن یا اجرا نمیتوان جامعیت موضوع را دریافت و ارایه داد.بیاطلاعی از سبکهای نوشتاری و شیوههای اجرایی،نقد ساختاری را با مشکل اساسی روبهرو میسازد.اگر منتقدی سبک نمایشنامهای را نشناسد از رویکردی ورای نگرش موجود در متن به آن مینگرد و ارزیابیاش میکند.در نتیجه،چهبسا که به علت این ناآگاهی رأی به رد آن بدهد.بیاطلاعی او از اتفاقات مهمی هم که در حوزه اجرای نمایش رخ داده مثل،شیوه«فاصلهگذاری»یا«ساده کردن دکور و ضمایم صحنه»و حتی نادیده گرفتن آنها و نیز استفاده از شیوههای ابداعی«اروین پیسکاتور» در رابطه با ترکیب سینما با تئاتر(فیلم با صحنه)در قالب«بک پروجکشن» در نهایت به ارزیابی غلط او از اجرا میانجامد.
واقعیت آن است که منتقد ساختارگرا باید در حوزه متن و اجرا،هر آن منتظر تحولی نو باشد.چرا که تئاتر،برخاسته از زندگی است و زندگی هم دابم تحول مییابد و شکل عوض میکند.البته یک موضوع محوری هم در میان است:زندگی همانند تئاتر هرگز عناصر اصلی و محوریاش را نادیده نگرفته،بلکه فقط شکل آنها را عوض کرده است.
در نقد ساختاری میزان ارتباط عناصر تشکیلدهنده متن از اهمیت بالایی برخوردار است و در حقیقت معیار و محک همپوشی و همگرایی همه اجزاء آن به حساب میآید.در حوزه اجرا که عمدتا به سینما و تئاتر مربوط میشود،همین اصول کاربری دارند،به اضافه آنکه گاهی یک«حوزه اختیاری نسبی»به دلیل اعمال نظر کارگردان و یا آدابتهکردن نمایش به «حوزه اجباری»متن که قبلا براساس قانونمندیهای خاصی شکل گرفته، اضافه میشود که نقد ساختاری به آنها هم توجه دارد و بر آن است که ارتباط و کاربری ساختاری چنین ضمایم و عناصری وا در اجرای نمایش حتما بررسی و آشکار نماید.گاهی نیز به فراخور تأکید نویسنده یا کارگردان بر بعضی عناصر ساختاری،منتقد ملزم است،میزان و دلیل ساختاری این برجستگی و برجستهنمایی خاص را معین کند.
در مواردی،نقد ساختاری از یک اثر یا اجرا فراتر میرود و به چند متن یا اجرا میپردازد:یعنی منتقد ساختار چند متن یا اجرا را باهم بررسی میکند.در چنین شرایطی برای شناخت و بروننمایی همه جوانب و وجوه ساختاری این چند اثر از نقد مقایسهای یا تطبیقی هم در حدی نسبی و به میزانی که به روشنگری کامل نقد ساختاری بینجامد،استفاده میشود:به این ترتیب کاربری چنین قیاسی جزء ضرورتهای نقد ساختاری است و به «ساختارشناسی»متنها و اجراها کمک میکند.
در نقد ساختاری،در کنار رویکرد قیاسی،مستقیم،سر راست و پوزتیوبستی گاهی هم با نگرشی استقرایی،اما متناقض و شرطی روبهرو هستیم:به این معنا که نقد برای اثبات انسجام و ارتباط عناصر و اجزاء تشکیلدهنده متن،بخشها یا عناصری از آن را بهطور فرضی و نوبتی بر میدارد تا بفهمد که آیا به بافت ساختاری کل اثر یا اجرا آسیبی وارد میشود یا نه.چنانچه آسیبی به متن یا اجرا وارد شود،در آن صورت آن بخش یا عنصر برای متن یا اجرا کاملا ضروری،الزامی و حسابشده ارزیابی میگردد. اگر نتیجه خلاف این باشد،دیگر ثابت میشود که متن یا اجرا از ساختار سست و ضعیفی برخوردار است،ضمنا عناصر یا بخشهایی از آن با سایر اجزاء متن یا اجرا بیارتباط هستند و همخوانی ندارند.
باید یادآور شد که چگونگی بیان موضوع و علتهای انتخاب نوع ساختار، بنمایه اصلی نقد ساختاری است و منتقد در کل باید به سؤالهای متعددی جواب بدهد:آیا ساختار و فرم اثر تکراری و کلیشهای نیست؟آیا جوابگوی پردازش و ارایه کامل درونمایه موضوعی اثر هست؟آیا نویسنده در به کارگیری ساختار،رویکردی تجربی دارد؟اگر چنین است آیا شاکله اثر یک الگوی اول و بدیع به حساب میآید؟نویسنده چه علت یا علتهایی برای انتخاب این ساختار داشته است؟و...
لازم به یادآوری است که اوج ساختارگرایی در دوره مدرنیسم بوده و نقد ساختاری همواره یکی از مهمترین شیوههای نقد به حساب میآمده است. حتی در دوره پستمدرنیسم فعلی که تأکید زیادی بر«ساختارشکنی»و تنزیل ارزشها و کارکرد و کاربری شاخصههای ساختاری یک اثر هنری و ادبی در بین است،باز هم این نوع نقد و البته با رویکرد دیگری که (به تصویر صفحه مراجعه شود) حساسیتها و بنمایههای نظری و تئوریک پستمدرنیسم را از«ساختار»و «ساختارشکنی»ارایه میدهد،کاربری دارد.
در رویکرد دوره پستمدرن به ساختار،وحدت،یکپارچگی و قانونمندی جبری قبلی متن با عدم وحدت،چندگانگی،پازلگونگی و تا حد زیادی با «اختیاری شدن»آن جایگزین شده است.در نتیجه،منتقد دوره مدرنیسم و منتقد دوره پستمدرنیسم،نوع دیدگاههایشان در رابطه با تعریف متن یا اثر هنری و نیز ساختار آن کاملا متفاوت و متناقض است و اگرچه در کل موضوع«ساختار»را با تردیدها و تأویلهای مختلفی روبهرو میسازد،اما نباید فراموش کرد که حتی هنگام بررسی پی ساختارترین آثار هم در کل نوعی نگاه به ساختار مطرح است و در نتیجه،نقد ساختاری در همهحال و با هر تعریف و تبیینی برای ارزیابی و شناخت اثر ادبی یا هنری دارای کاربری است.
مقوله ساختار همیشه از همسانی،همبافتی و یکپارچگی تبعیت نمیکند، بلکه گاهی هم با چندگانی سبک روبهرو هستیم که در نقد باید انعکاس یابد و دلایل آن معین شود؛چهبسا این غیرهمسانی به دلایلی سنخیت داشته باشد و اثر به شکل و ساختار نوینی دست یابد.اگر چندگانگی ساختار یک اثر یا اجرا سنخیت مستدلی نداشته باشد،در آن صورت ساختارشکنی محسوب میگردد.
ساختار در کل با حفظ ارزشها،زیباییها،معنا و غایتمندیها سروکار دارد و«ساختارشکنی»دقیقا نفی ارزشهای قانونمند و انکار کمالطلبی و معناجویی در هردو حوزه مفاهیم سوبژه و ابژه است و در کل به رد قطعی وحدت،انسجام،همسانی و همسویی نظر دارد،موضوع دیگر مبتنی بر این است که ساختار اثر تا چه حد قابل درک و دریافت است.نقد ساختاری میکوشد راهی برای شناخت این ساختارهای پیچیده بیابد.
نقد ساختاری در تئاتر بهطور عمده با شناخت و ارزیابی ژانرهای گوناگون شکل میگیرد و سپس نوع الزامهای هر ژانر معین هم بررسی میگردد؛این بررسی تمام عناصر ساختاری نمایشنامه را شامل میشود،ضمن آنکه منتقد ساختارگرا حتما باید دیدگاه نویسنده و به خصوص علتهای اصرار او برای به کار بردن سازوکارهای معیناش که بهطور معمول بهعنوان سبک و سیاق او ارزیابی میگردد،به مخاطب بشناساند.
منتقد ساختارگرا در اصل عناصر و اجزاء خود هستی را هم به صورت کمپوزیسیونهای دارای شکل و ریتم میبیند و آن را کثرتی هماهنگ «غایتمند»و معنادار میداند.در نگاه او متن یا اجرا جلوههای خود هستی، یعنی اشکال مجازی پدیدهها و موجودات فراسوی صحنه به شمار میروند. به نظر او هنرمند کسی است که آثار و اجراهای ساختارمند و زیبا خلق کند. یکی از وجههای زیبایی بهزعم او«کامل بودن»یا همان کمالطلبی است که به شکلی تلویحی ذهن را به کامل بودن ساختار هم ارجاع میدهد.
نقد تحلیلی14
نقد تحلیلی پیجوی«چیستی»و«چرایی»وانمودهای عناصر و اجزاء ساختاری متن یا اجرا است که معنا و علتهای موجودیت خودساختار و حتی علت کاربری ژانر را هم بهعنوان نشانههایی تأویلپذیر به تحلیل در میآورد؛به عبارتی نقد تحلیلی یک متن یا اجرا در حقیقت پسزمینههای فرهنگی،تاریخی،اجتماعی،سیاسی،روانشناختی و جامعهشناختی متن یا اجرا را بری مخاطب آشکار میسازد و حتی به طبقهبندی و ارزشیابی آنها میپردازد.
بهطور معمول کاربری هر ساختار معینی در کنار دلایل درونمتنی، دلایل برونمتنی هم دارد که آن اثر یا اجرا را بهطور نسبی به قرینههایی در ساختار خود زندگی ارجاع میدهد،که اغلب همچون رازی بر مخاطب پوشیده است و اگر منتقد بتواند به سازوکار اجتماعی،تاریخی،سیاسی، روانشناختی و زیباییشناختی چنین ساختاری اشاره بکند،حق مطلب را بهطور کامل ادا کرده است،برای مثال وقتی رویکردهای روانشناختی«فروید»یا نگرههای دورهء پستمدرنیستی برمبنای«ساختارشکنی»مطرح میشود،هرکدام ماحصل و برآیند الزامها و ضرورتهای طبیعی یا نیازهای از نابههنجار یک دوران محسوب میشوند که در مورد ساختار یک متن هم صدق میکند.تحلیل ظهور تئاتر«ابزورد»یا پوچی هم دقیقا نشانگر وضعیت فرهنگی و فلسفی و حتی روانشناختی دوران آن است.بنابراین،«متن و ساختار آن»در کل نوعی نشانه یا نشانههایی مفهومی یک دوران تاریخی و اجتماعی معین هستند؛مثلا در یک دوران معین از نمایشهای کمدی استقبال شایانی میشود و این مقوله نشانگر نیاز جامعه به خنده و نشاط و از سویی اشارهای هم به غمگین و کسل بودن مردم است.اگر نقد تحلیلی چنین رخدادی تا حد زیادی استقرایی شود،تا جایی که منتقد مشخص کند مردم دقیقا به چه موضوعهای و اتفاقهایی میخندند،در آنصورت نقد تحلیلی آن وارد نقد روانشناختی و جامعهشناختی هم میشود و تا مرز آسیبشناسی روان جامعه هم پیش میرود.در چنین شرایطی حتی منتقد ممکن است با تناقضهایی هم روبهرو شود،یعنی مثلا به این نکته مهم پی ببرد که مردم بهطور دقیق به موضوعها حوادث و آدمهایی که از آنها «نفرت»دارند،میخندند.
نقد تحلیلی بدون آگاهی نسبی از علوم اجتماعی و زیر مجموعههای آن شکل نمیگیرد.زیباییشناختی و آگاهی از نشانههای مفهومی تئاتر هم از الزامهای آن است،در یک نمایشنامه یا نمایش،از دیالوگهای خاص، ضربالمثلها،تکیه کلامها،نوع شوخیها،حرکات و حوادث،آداب و عادتها گرفته تا معماری،دکور،اشیاء و لباس رنگ،ژست و میزان عاطفهورزی یا اندیشهورزی و حتی شاکله ظاهری خود پرسوناژها،همگی به یک نظام نشانهای مفهومدار و تحلیلپذیر شکل میدهند که درک متن یا اجرا بستگی مستقیم به تبیین و آشکار کردن این ویژگیها و شاخصههای نظاممند و دلالتگر دارد و در حقیقت همینها هستند که به دراماتورژی متن یا اجرا واقعیت و عینیت میبخشند.
در نقد تحلیلی علاوه بر تبیین و شناساندن معناهای نهفته در نظام نشانهای متن که محتوای اثر را تشکیل میدهد و افزون بر اشاره به بستر و علتهای برونمتنی خلق اثر،نوع نگرش هنرمند نیز مشخص و تحلیل می شود.تحلیل درونمایه متن یا اجرا نوعی وارد شدن به دنیای نویسنده است و از روی آن میتوان دریافت که چه بنمایههای موضوعی مهمی در سر و تا چه حد بر آنها احاطه داشته است.مضاف بر اینکه موضوعها و ذهنمایههای او بیشتر به عالم تخیل و حوزه مجازی اندیشه مربوط بوده یا نه و در ضمن تحلیل او از اوضاع زمانه خویش چگونه بوده است.باید یادآور شد که بعضی نویسندگان رویکردشان از زمان و مکان خودشان فراتر میرود و جهانشمول و گاهی نیز«همهزمانی»میشود.
حتی در جهانشمولترین آثار،هرگونه تحلیل و تبیین نشانهای و مفهومی باید براساس زمان و مکان خاص نمایشنامه باشد و منتقدی که مثلا در فلان کشور اروپای شرقی زندگی میکند در نقد تحلیلی یک نمایشنامه،نمیتواند ما به ازاءهای محتوایی زمان و مکان و عناصر و اجزاء ساختاری و مفهومی نمایشنامه را به محیط خویش نسبت دهد؛کلیت متن همچون شناسنامهای برای معرفی و شناخت پرسوناژها،موضوع،ساختار و نوع پیامرسانی اثر است و تأویلات بیرونی متن هم به همان زمان و مکان و شرایط اجتماعی محل وقوع حوادث نمایشنامه منتسب میشود.
منتقد نباید قبل از پرداختن به اثر و تحلیل آن ذهنیتی داشته باشد؛تنها در چنین شرایطی میتوان اطمینان داشت که رویکرد خصمانه یا دوستانهای در بین نیست.اگر ذهنیتی از سوی منتقد بنا به سلیقه و نظرش در بین باشد،در نهایت به عارضه«همسانسازی»و«همساننمایی»میانجامد؛ یعنی منتقد آثار همه نویسندگان مورد علاقهاش را با همساننگری تحلیل میکند و به همان نسبت نیز نویسندگانی را که دوست ندارد،در یک سطح قرار میدهد.این همساننگری مانع از رهیافت ذهنی مخاطب به محتوا و درونمایه اثر میشود و در نهایت«نقد تحلیلی»به«نقد تحمیلی»و شخصی تبدیل میگردد.
در این نوع نقد،همچون گونههای دیگر،بهانهها و علتها از درون خود متن یا اجرا استخراج میشود،یعنی منتقد با«درونگشت»اثر و در پی آن «درونشکافت»و دروننمایی آن میکوشد در درجه اول،ارزشهای متن یا اجرا را بشناسد و بشناساند.از آنجایی که حوزه این تحلیل ارتباط مستقیمی به معنیشناسی متن دارد،چندوچون آن دقیقا به میزان شناخت منتقد از حوزههای فرهنگی،هنری و اجتماعی مربوط به موضوع نمایشنامه بستگی پیدا میکند و از آن جایی که این مفاهیم تا حدی نسبی هستند،لذا امکان اشتباه در این نوع نقد زیاد است؛احتمال دارد منتقد موضوع را به تفسیرها، تعبیرها و تأویلهای شخصی خود بکشاند؛این امر هنگامی اتفاق میافتد که زبان نشانهای و مفهومی متن را نشناسد و در نتیجه شیوههای کلیدی استخراج معانی را نداند.
برای صحت و سقم تحلیل،علاوه بر شناخت نظام نشانهای و پسزمینههای فلسفی،سیاسی،روانشناختی،جامعهشناختی و زیباییشناختی،آگاهی از نقد ساختاری نیز لازم است،زیرا تحلیل متن یا اجرا ضمن ارتباط با برخی عوامل برونمتن،مثل جامعه و شرایط اجتماعی،به نوعی ساختار و عناصر درونمتنی نمایشنامه یا نمایش فلسفی،سیاسی،روانشناختی، جامعهشناختی و زیباییشناختی،آگاهی از نقد ساختاری نیز لازم است،زیرا تحلیل متن یا اجرا ضمن ارتباط با برخی عوامل برونمتنی،مثل جامعه و شرایط اجتماعی،به نوع ساختار و عناصر درون متنی نمایشنامه یا نمایش نیز مرتبط است.
گاهی در یک نمایشنامه،رمان یا تابلوی نقاشی به علت ژرفاندیشی و رویکرد فلسفی یا اجتماعی تأویلزا،معناهای متفاوتی نهفته است؛میتوان از آن تأویلها،تعبیرها تفسیرهای مختلفی داشت؛«نقد تحلیلی»در ارزیابی آثار همواره باید به امکان تأویلهایی متفاوت هم بیندیشد و آنها را به مخاطب ارایه دهد.
تأویلها و تحلیلها گرچه بهطور نسبی و در رابطه با یک زمان و مکان معین ثابت هستند،اما طی دورههای بعد تغییر مییابند و تأویلها و برداشتهای ذهنی جدیدی به آنها اضافه میگردد.منتقد تحلیلگرا باید به این نکات توجه داشته باشد.چهبسا موضوع یا پدیدهای برای یک دوران «نماد»یک موضوع خاص باشد و برای دورهای دیگر اساسا نماد به حساب نیاید و یا نماد یک مضمون و معنای دیگر محسوب شود.
در نقد تحلیلی،ارزشگذاری و طبقهبندی موضوعی درونمایه متن با اجرای نمایش حائز اهمیت است.منتقد باید نوع موضوع و علت انتخاب آن و نیز آنالیز موضوع را هم ارایه دهد؛یعنی مشخص نماید که آیا نمایشنامه یا اجرای آن ما به ازاءهایی هم به موضوع و اجرا میافزاید یاصرفا براساس همان الگوهای موضوعی پیشین شکل گرفته و تشخصی درخور زمان خویش نیافته است.نقد تحلیلی همزمان،هم معیارگرا است و هم بیانی توضیحی دارد. مبنای ارزیابی و بررسی موضوع هم به همان معیارهایی برمیگردد که در درون متن جاری و ساری هستند.
علت اصلی طرح شدن مقوله نقد تحلیلی هم به خود اثر برمیگردد؛ یعنی در هنر و ادبیات،مخصوصا حوزه تئاتر چون موجودیت متن و اجرا برآیند یک نظام ساختاری دلالتگر،اندیشهورز،معنازا و معنارسان و هم زمان نیز با عاطفهورزی و حسآمیزی همراه است.تحلیل شدن متن یا اجرا خودبهخود مقولهای الزامی شده و همین هم ضرورت نقد تحلیلی را ایجاب کرده است.
وظایف معینی پیشروی منتقد است؛بعد از درک و شناخت آنچه نویسنده گفته،نوبت به ارزیابی و مقایسه آن با آنچه دیگران گفتهاند،میرسد. سپس به بدیع بودن موضوع توجه میشود و البته لازم است که جوابی نهایی هم برای اینکه چرا نویسنده به چنین موضوعی پرداخته،داده شودکه خودش چندین سؤال به دنبال دارد:آیا انگیزه او تقلید از دیگران و به کارگیری الگوهای موضوعی آنان است؟آیا موضوع فوق پسزمینهای در زندگی خود نویسنده دارد؟آیا به رویداد و حادثه مهمی در زمان حال یا گذشته ارتباط پیدا میکند؟آیا نگرهای تخیلی یا اسطورهای را به نمایش میگذارد؟و آیا نویسنده قصد داشته موضوع تازهای را در رابطه با نوع نگرش خودش به انسان و هستی مطرح نماید؟منتقد نقد تحلیلی باید به هرکدام از این سؤالها پاسخ بدهد.متن و اجرا از یک طرف،و نقد تحلیلی از سوی دیگر باهم رابطه دوسویهای دارند؛تکوین و توسعه هرکدام،ما به ازاءهای آن دیگری را ارتقاء میبخشد.
نقد تحلیلی یک اثر باید باتوجه به همان سبک نویسنده انجام شود،مثلا یک اثر رمانتیک را نمیتوان با معیارها و شاخصههای سبک رئالیسم تحلیل کرد.هرگونه ارزیابی غیرهمسان و متناقضی،حامل و حاوی هیچ کدام از ارزشها و ویژگیهای اثر نیست و سبب مخدوش شدن نگره اصلی نویسنده میشود.بهطور معمول نقد بر مبنای شناخت شکل میگیرد و شناخت هم جزء مبانی فلسفی است،اما کلیت این شناخت،حوزههای علوم اجتماعی، سیاسی،روانشناختی،جامعهشناختی،اخلاق و زیباییشناختی را هم در برمیگیرد و همه اینها،از جمله خود فلسفه،طی دورههای مختلف تغییر میکنند و با خصوصیتها و ویژگیهای به نسبت متفاوتی تبیین و تعریف میشوند.لذا در نقد تحلیلی اگر متن یا اجرا مربوط به دورههای پیشین باشد،باید نوعی قیاس نظری هم در رابطه با محتوای اثر،که منتسب به یک زمان و مکان معین در متن است،انجام شود و منتقد آن را با ضرورتهای فرهنگی زمان برونمتنی اثر،یعنی زمان اجرا بسنجد.چهبسا به دلیل عدمهمخوانی با شرایط اجتماعی زمان اجرا،نمایش صرفا تفننی و خالی از دادههای زیباییشناختی فرهنگی،اخلاقی،سیاسی و اجتماعی ارزیابی گردد.
رویکردهای نو به خصوص در نقد ساختاری و تحلیلی،با تغییراتی که در حوزه ساختار«گونههای ادبی»در جمله نمایش رخ میدهد،ارتباط مستقیمی دارند.در این رابطه میتوان به تحولهایی که در قرن بیستم در رماننویسی و نمایشنامهنویسی رخ داد اشاره نمود که در آن انواع رمانهای اجتماعی،تاریخی،سیاسی و پلیسی خلق شدند و در نمایشنامهنویسی هم کسانی مثل برشت،یونسکو و بکت هرکدام به نحوی ساختار نمایشنامه را تغییر دادند؛مثلا برشت بخشی از ساختار نمایشی را با ساختارروایی در آمیخت و بکت و یونسکو از ساختار ارسطویی نمایش روی برتافتند:بخشی از عناصر نمایشنامه مثل«داستان»حذف یا کمرنگ و بخشهای دیگری از جمله«حادثه»و«کنشزایی فیزیکی»و نیز«گرهافکنی»و«گرهگشایی» و حتی«طرح»را به شکل متناقض و نامتعارفی ارائه و آنها را تا حد زیادی تغییر دادند.
این تغییرات کلی که تغییرات جزیی و حاشیهای هم به همراه دارد، براساس پیشگفتههایی که قبلا به آنها اشاره شد،تأثیر زیادی بر تعریف نقد ساختاری و تحلیلی گذاشته است.هرکدام از ساختارهای فوق به تناسب ماهیت ساختاریشان،موضوعهایشان نیز متفاوت،جدید و متمایز هستند، مثلا نمایشنامههای بکت و یونسکو به مضمون«پوچی»و«پوچگرایی»دوران خود میپردازند.در تحلیل این اوضاع،منتقد باید نشان بدهد که علل عمده ظهور این دگرگونیها به حوادث قرن بیستم و جنگهای جهانی اول و دوم و انقلاب سوسیالیستی شوروی سابق ارتباط دارد:دو جنگ اول و دوم در رماننویسی،نمایشنامهنویسی و فلسفه به«پوچگرایی»و«نیهیلیسم»دامن میزنند و انقلاب سوسیالیستی هم برای پروسهای معین در هنر و ادبیات به سبک«رئالیسم اجتماعی»شکل داد.
حال اگر تغییرها بعد از دوره مدرنیسم،یعنی حوادث و بنمایههای موضوعی دوره پستمدرنیسم را هم که قبلا به آن اشاره شده،به این مقولهها بیفزاییم،آن وقت وضعیت دشوار و حساسی پیشروی منتقد خواهد بود که نشان میدهد تا چه حد بررسی و تحلیل یک اثر ادبی یا هنری نیاز به«درون گشت»و«درون شکافت»آن دارد.
نقد تحلیلی برخلاف نقد ساختاری که بیشتر باب طبع نویسندگان و کارگردانان است،برای مخاطب جذابیت فراوانی دارد و در نهایت به «مخاطبپروری»برای تئاتر کمک میکند؛محتوا یا درونمایه متن و اجرا را برای انسان تحلیل کرده میآموزد چگونه به متن و اجرا بنگرند.همه لذت خواندن یک متن نمایش و تماشای یک نمایش هم در همین است؛مخاطب در مرحله بعد،هنگام بررسی یک نمایش خودش به جای منتقد،آن را آنالیز میکند و اینبار کاملا وارد دنیای شگفتانگیز و زیبای نمایش میشود.
دریافت نهایی15
معانی هردو نقد ساختاری و تحلیلی از عنوانهای آنها هم پیدا است و نشان میدهد دو وجه الزامی یک مقوله واحد هستند و مبانی نظری اولیهشان هم بیانگر همین واقعیت است؛منتقد میخواهد دریابد که نویسنده به«چه» میپردازد و«چرا»(نقد تحلیلی)یا«چگونه»آن را بیان میکند و«به چه منظور»(نقد ساختاری).
واضح است که هدف نهایی از نقد همانا شناخت کامل اثر هنری است،اما هرکدام از این نقدها با بخشی از اثر سروکار دارد.نقد ساختاری به«فرم» یا به عبارتی،شکل اثر و عناصر و سبک و سیاق تکنیکی آن و نقد تحلیلی به«محتوا»،یعنی درونمایه اثر و نوع رویکرد نویسنده یا کارگردان به آن و شرایط و علل طرح شدن چنین محتوایی میپردازد.
تأمل و تفکر در نحوه کارکرد و اثربخشی هرکدام از این نقدها،ما را به این نتیجه میرساند که درک جامع یک نمایشنامه یا نمایش،کاربری هردو را بهطور همزمان میطلبد،چون هیچ مخاطبی نمیخواهد نیمی از معانی و ارزشهای اثر بر او پوشیده بماند.
باعرض سلام خدمت دوستان عزیز